تبليغاتX
صداي معلمان كوير سربداران
وبلاگ اطلاع رساني اخبار صنفي آموزش و پرورش

سياست‌ فشار دولت و

نزول خواسته‌هاي معلمان !!!

 

معلمان در اعتراضات و اعتصابات سال‌هاي قبل دنبال چه بودند و اكنون دنبال چه هستند؟!

با نگاهي به روند اعتراضات و اعتصابات معلمان در سال‌هاي قبل، مي‌بينيم كه دلايل فريادهاي اعتراضي معلمان نزول داشته و در حالي كه سال‌هاي قبل معلمان به اصل حقوق و دريافتي خود معترض بوده و خواستار ارتقاي وضعيت معيشت خود و اجراي لايحه نظام هماهنگ پرداخت بودند، در پي فشارهاي بيش از حد دولت مهرورز و برخوردهاي امنيتي با معلمان، اكنون اعتراضات و اعتصابات پراكنده معلمان در سراسر كشور، به دليل پرداخت نشدن مطالبات معوقه و همان حقوق ناچيز قبلي آنان است، در چنين شرايطي و با توجه به تورم لجام گسيخته موجود، كه رتبه اول در خاورميانه و رتبه سوم دنيا را دارد و رقم واقعي آن مشخص و شايد قابل محاسبه نيست، دولت اعلام مي‌نمايد كه ميزان افزايش حقوق كاركنان دولت، البته كاركنان عادي دولت، فقط 6% خواهد بود.

حال در اين وضعيت كه به نظر مي‌رسد دولت با سياست،‌ اعمال فشار بيشتر توانسته خواسته‌هاي معلمان را محدود كرده و تحت كنترل خود درآورد، نقش كانون صنفي در هماهنگ كردن معلمان بايد پررنگ‌تر باشد، در حالي كه در بيانيه صادره از جانب كانون معلمان صنفي مدني، هيچگونه هماهنگي با كانون‌هاي سراسر كشور مشاهده نمي‌شود و برنامه‌هاي اعلام شده مختص تهران و قم بوده و براي ساير شهرستانها برنامه‌اي در نظر گرفته نشده است، ضمن اين كه دليل مشخصي براي حضور بر مزار مرحوم خانعلي و شهيد مطهري اعلام نشده است.

مطلبي كه قبلا هم ما به آن اشاره كرده بوديم اين است كه كانونهاي صنفي بايد دنبال رسميت بخشيدن به فعاليتهاي خود باشند، در غير اين صورت عملا نمي‌توانند فعاليت مهمي انجام دهند و بابت همين فعاليت‌هاي اندك هم مواخذه خواهند شد.

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:8  توسط معلمان سربدار  | 

 

ادامه اعتصاب معلمان!

 

اين بار كرج ، شهريار و قرچك ورامين!

 

شماري از معلمين شهرستانهاي كرج و شهريار از روز شنبه به علت پرداخت نشدن مطالباتشان در كلاس درس حاضرنمي شوند.

حاضر نشدن اين معلمين در كلاسهاي درس در دو روز گذشته مدرسه‌هاي كرج و شهريار را به حال نيمه تعطيل درآورده است.

اين معلمين معترض اضافه كار و حق التدريس خود را از آبان سال گذشته دريافت نكرده و با مشكلات بسياري مواجه هستند. لازم به ياد آوري است كه كانون حمايت از حقوق معلمان نيز در بيانيه‌اي اعلام كرده است در صورتي كه تا 27 فروردين حقوق معلم‌ها پرداخت نشود اعتصاب سراسري در كشور برگزار خواهند كرد.

معلمين در همه جاي ايران دردهاي مشترك دارند وهمين دردها آنها را پاي تحصن مي آورد.

همچنين جمعي از دبيران و معلمان آموزش و پرورش منطقه قرچك از توابع شهرستان ورامين روز سه شنبه در اعتراض به عدم پرداخت حقوق و اضافه كار خود مقابل اداره آموزش و پرورش اين شهر دست به تجمع صنفي زدند.

به گزارش خبرنگارايرنا، تجمع‌كنندگان كه شمارآنها حدود ۱۰۰ نفر بود، خواستار پيگيري مسئولان آموزش و پرورش قرچك در خصوص عدم پرداخت مطالبات خود از سازمان آموزش و پرورش استان تهران شدند.

آنان پرداخت نشدن حق التدريس، اضافه كار، حق معاونت و وعده‌هاي تحقق نيافته مسئولان را از جمله دلايل اين تجمع صنفي اعلام كردند.
يكي از معلمان تجمع‌كننده با انتقاد از مسئولان وزارت آموزش و پرورش گفت:  سال گذشته اعلام كردند كه مطالبات معلمان در دهه مبارك فجر پرداخت مي‌شود اما تاكنون پرداخت نشده است.

وي كه خواست نامش فاش نشود، گفت: مسئولان مربوطه بايد دغدغه‌هاي معلمان را درك كنند.

رئيس اداره آموزش و پرورش منطقه قرچك در اين خصوص به خبرنگار ايرنا گفت: تاكنون بارها مطالبات معلمان را به اطلاع مسئولان رسانديم و آنها را در جريان درخواست اين قشر قرار داده‌ايم.

"عليرضا گلزاري"افزود: مساله پرداخت مطالبات دبيران بارها از سوي مسئولان منطقه پيگيري شده و درآخرين اظهارنظر مسئولان سازمان آموزش و پرورش استان تهران مقرر شد حداكثر تا هشت روز آينده كليه مطالبات معلمان پرداخت شود.

وي ميزان مطالبات دبيران آموزش و پرورش منطقه قرچك را بيش از 20 ميليارد ريال اعلام كرد.

بر پايه اين گزارش، دبيران و معلمان تجمع‌كننده پس از شنيدن اظهارات مسئولان آموزش و پرورش قرچك و پيگيري موضوع براي حل مشكلات آنان به تجمع خود پايان دادند. 

معلمان معتقدند كه وعده‌هاي پوچ وزير آموزش و پرورش براي جلوگيري از اعتصابات سراسري هفته معلم بوده است، كه گوش معلمان از اين وعده‌ها پر است. 

 

حكم جديد براي باقري!

عضو هيئت مديره کانون

 -

بر اساس قانون حکم دادگاه بايد به صورت کتبي به آدرس متهم ارسال  شود ولي  متاسفانه عليرغم اصرار آقاي باقري براي  اجراي  اين قانون  دادگاه از اين حق اوليه سر باز زد و وکلاي ايشان با مراجعه حضوري به دادگاه حکم مربوطه را رويت نمودند باقري از رزمندگان جبهههاي جنگ بوده و بارها به عنوان  نمايندهي معلمان و معلم نمونه منطقه خود شناخته شده است.

 

متن حکم صادره:

در خصوص اتهام آقاي محمود باقري فرزند ماشاء ا... داير بر اجتماع و تباني به قصد بر هم زدن امنيت کشور که با توجه به گزارشات سازمان اطلاعات استان تهران و اقارير صريح متهم در مراحل اوليه و دادسرا و اظهارات متناقض او در دادگاه و اين که نامبرده با تشکلهاي کانون صنفي معلمان و شاخه فرهنگيان حزب مشارکت و سازمان معلمان ايران فعاليت داشته و پس از دستگيري برخي از عناصر فعال صنفي سياسي فرهنگيان در جريان تجمع غير قانوني 23/11/85 نامبرده به عنوان عضو هيات مديره در ايام بازداشت آنان اقدام به فعاليتهاي گسترده در راستاي اطلاع رساني پيرامون تحرکات اعتراضي نموده و زمينهي برگزاري نشست 10/1/86 شوراي غير قانوني موسوم به هماهنگي تشکلهاي صنفي فرهنگيان سراسر کشور در تهران که منجر به صدور بيانيهي تحريکآميز دعوت به تحصن و تجمع فراهم آورده است  با توجه به ديگر شواهد و قرائن موجود بزهکاريش محرز است و لذا به استناد ماده ي 610 قانون مجازات اسلامي به تحمل 3 سال حبس محکوم و با توجه به وضعيت شغلي و رعايت بند ب ماده 25 قانون مجازات اسلامي حبس صادره به مدت 5 سال تعليق مي گردد. اما در خصوص اتهامات ديگرش دائر بر اخلال در نظم عمومي و تمرد مقابل امنيت و فعاليت تبليغي عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي با توجه به محتويات پرونده و انکار متهم و فقد دليل اثباطي به استناد اصل 37 قانون اساسي راي به برائت صادر مي گردد. حکم صادره حضوري  و ظرف 20 روز قابل اعتراض در دادگاه تجديد نظر تهران است.

 

توضيحات  خانم گيتي  پورفاضل وکيل آقاي باقري در مورد اين حکم  :

ü قانون اساسي  در صدر قوانين است و حتي اگر قوانيني تنظيم شوند که بر خلاف اين  اصول باشد از نظر اعتبار باطل و تمام احکامي هم  که بر مبناي آن  صادر مي شود باطلند   و ما هر چه فرياد مي زنيم که اينها  بر خلاف قانون اساسي است   به جايي نمي رسد.  بسياري از اين اصول  مانند اصول 19 و 23 و27 و38 منجز هستند و من مي توانم به عنوان يک حقوقدان بسياري از اين اصول را نام ببرم که بر خلاف قانون مادر  است.

اصل 27 قانون اساسي مي گويد تشکيل اجتماعات و راهپيمائيها بدون حمل اسلحه به شرط آنکه مخل مباني اسلام نباشد آزاد است.

اين اجتماع معلمان کجا بر خلاف مباني اسلام بوده؟ آيا شعاري بر عليه اسلام گفته شده؟! آنها با سياست هم کاري نداشته اند. گفتهاند به حقوق ما رسيدگي کنيد. وقتي که بدون حمل سلاح است مجوز نياز ندارد. همين که تقاضاي مجوز شد و مراحل اوليه را انجام دادند کافي است اجتماع معلمين جنبه سياسي نداشته و کاملا صنفي بوده و براي اين بوده که اضافه کنند به حقوقشان. با توجه به تورمي که بوده است و دارد کمرشان  را مي شکند. با اين که اصلا سياسي نبوده اينها را فرستادهاند دادگاه انقلاب !!

ü در مورد اجتماعات بايد گفت دولتها بايد از آن پند بگيرند و ببينند مردم چه دوست دارند و چه مي خواهند و حرفشان چيست.  زندان و قرار مجرميت با قرارهاي سنگين وثيقه  نمي تواند پاسخ مناسبي باشد.

بسياري از انجمنهاي صنفي مجوز ندارند و دارند کار مي کنند و ngo  هاي ديني بسياري هستند که دارند کار مي کنند بدون اينکه داراي مجوز باشند به هر حال يک بام و دو هوا که نمي شود. وقتي که از وزارت کشور تقاضا مي شود و همه چيزهم مهياست  و همه مدارک هم داده شده حق ندارند که مجوز ندهند.  

ü از آنجا که فعاليت آقاي باقري و سايرين صنفي بوده و در فعاليت صنفي شعاري بر خلاف امنيت حکومت داده نشده که جرم سياسي تلقي شود رسيدگي بايد در دادگاههاي عمومي انجام مي گرفته نه دادگاه انقلاب و اصولا جرمي هم  مرتکب نشده اند. حق داشتهاند تحصن کنند به دليل آنکه به دولت بگويند حرف ما را گوش کنيد چون ما بايد حقوق مناسبي بگيريم. به عقيدهي  حقوقدانان اين گونه اعتراضات و تحصنها که صرفا صنفي است  به هيچ وجه مشمول مجازات نيست!  كانون معلمان صنفي مدني

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:22  توسط معلمان سربدار  | 

       

بيانيه كانون صنفي معلمان ايران

در آستانه هفته معلم

-

همکاران محترم؛

    بي­ترديد سال 86 يکي از تيره­­ترين سال­هايي بود که جامعه معلمان ايران تجربه کرده است. بعد از تجمعات با شکوه معلمان در اسفندماه 85 که با دستگيري تعداد زيادي از فعالان صنفي و ضرب و شتم شمار زيادي از فرهنگيان شريف پايان يافت، به دليل سانسور شديدي که به واسطه­ي بخشنامه شوراي عالي امنيت ملي بر رسانه­ها حاکم شد چنين به نظر رسيد که تشکل­هاي صنفي سکوت پيشه کرده­اند و يا از وحشت، در لاکِ خويش فرو رفته­اند و يا همکاران خود را فراموش کرده­اند.

در چنين شرايطي جا داشت مسئولان کشور به ويژه نهادهاي امنيتي که هر حرکت اعتراضي را مخلِّ امنيت جامعه قلمداد مي­کنند و همواره مدّعي هستند که آنچه در جهت بهبود وضع معيشتي معلمان تا کنون انجام گرفته حاصل تلاش مسئولان بوده و تشکل­هاي صنفي و اعتراضات معلمان هيچگونه تأثيري در پاسخگوئي به مشکلات فرهنگيان نداشته است فرصت را غنيمت شمرده و در عمل اين ادعاي خود را به اثبات مي­رساندند و با حلّ تدريجي مشکلات فرهنگيان ضرورت برگزاري تجمعات، تحصن­ها و انجام حرکت­هاي اعتراضي را به کلّي نفي و انکار مي­کردند.

اما همان گونه که شاهد هستيم، آن گونه عمل کردند که حتي صداي اعتراض برخي از همکاران بي­تفاوت نيز به هوا برخاست و اکثريت معلمان هرگونه ترديد نسبت به اين جمله که « تا نگريد طفل کي نوشد لبن » را در باور خود از بين بردند. با اين وصف مسئولان مربوطه نه تنها به انتظارات بر حق معلمان پاسخي ندادند بلکه با سوء استفاده از فضاي موجود به کلّي همه وعده­هاي داده شده را از ياد بردند. به طوري که حتي حقوق اندک معلمان حق­التدريس نيز بيش از 6 ماه به تأخير افتاد و در عوض با توزيع توهين­آميز بن­هاي نخود و عدس و ... به تحقير بيشتر فرهنگيان پرداختند.

همکاران گرامي

طي يک سال گذشته ما و شما خار در چشم و استخوان در گلو به انتظار نشستيم تا شايد عقلاي قوم به خود آيند و در روش­هاي مذکور تغييري ايجاد نمايند. اما نامه­ها، گلايه­ها، طومارها و زمزمه­هاي معلمان در دفاتر مدارس تا کنون به گوش هيچکس نرسيد و احدي خود را موظف به پاسخگويي به اين قشر فرهيخته نديد و مسئولان کشور با اين عمل خويش به معلمان آموختند که تنها راه رسيدن به حقوق حقّه فرهنگيان، اتحاد، همدلي و همراهي است. آن گونه که در اسفندماه 85 شاهد آن بوديم.

عزيزان

در شرايطي که اخبار معلمان را در رسانه­ها منعکس نمي­کنند و وزير و ساير مسئولان کشور از گفت و گو با تشکل­هاي صنفي و نمايندگان معلمان خودداري و راه مذاکره را به کلي مسدود کرده­اند، در شرايطي که صندوق ذخيره فرهنگيان را که سهام داران اصلي آن خود فرهنگيان هستند به دست نااهلاني که عداوت برخي از آنان با فرهنگيان کاملاً محرز است سپرده­اند. در شرايطي که علي­رغم وعده­هاي داده شده ضعيف­ترين افراد به بالاترين پست­هاي اين وزارتخانه گمارده مي­شوند، در شرايطي که اکثريت نمايندگان مجلس در برابر خواست فرهنگيان مي­ايستند و از وزيري که منفور معلمان بوده است حمايت مي­کنند و پس از برکناري وي توسط رئيس جمهور فرد نالايق ديگري را که مجلس براي وزارت تعاون صلاحيتش را تأئيد نکرده بود براي وزارت بر نهادي به گستردگي جمعيت کل کشور تأئيد مي­کنند، در شرايطي که با وجود تورمِ کمرشکن کنوني که به طور مضحکي صداي اعتراض خود مسئولان را نيز درآورده است براي سال 87 فقط 6 درصد افزايش حقوق در نظر گرفته مي­شود،

 در شرايطي که با وجود وعده­هاي داده شده و مصوبه مجلس، شخص رئيس جمهوري در اجراي قانون مديريت خدمات کشوري تعلل مي­کند، در شرايطي که حقوق ناچيز فرهنگيان حتي نيمي از اجاره مسکن آنان را پوشش نمي­دهد و معلمان با مشغول شدن به کارهاي دوم و سوم و بعضاً تحقيرآميز کارآمدي خود را از دست مي­دهند و زندگي فلاکت­باري را مي­گذرانند، در شرايطي که فعالان صنفي در سراسر کشور تنها به اين جرم که پرسيده­اند چرا قوانين مصوب خود را اجرا نمي­کنيد و چرا افراد نالايق را کنار نمي­گذاريد با احکامي چون زندان، تبعيد، انفصال از خدمت، تنزل گروه و ... مواجه مي­شوند. به راستي چه بايد کرد؟ آيا معلمان در برابر همکاران و ساير اقشار جامعه به ويژه دانش­آموزاني که چهره­هايشان هر روز زردتر از روز قبل مي­گردد هيچ مسئوليتي ندارند؟ آيا نبايد پرسيد که چرا از آمدن پول نفت که قيمت آن به شکل سرسام­آوري افزايش يافته است بر سرِ سفره ملت ايران خبري نيست؟  

بر اين اساس و با توجه به اينکه کانون صنفي معلمان سالگرد حادثة تلخ اسفند 85 را به دليل شرايط خاص کشور (انتخابات مجلس) به سکوت برگزار کرده است، حقِ خود و جامعه بزرگ فرهنگيان مي­دانيم که همچون ساير اقشارِ جامعه از جمله کارگران مراسم خاصي را براي اين هفته معلم تدوين و اجرا نماييم. اميدواريم همه همکاران فرهنگي از زن و مرد، پير و جوان، شاغل و بازنشسته، رسمي و حق­التدريس در مدارس دولتي و غيرانتفاعي با هر ديدگاه و تفکري، تنها و تنها به نيتِ دفاع از شرافت معلمي خويش و در پاسخ به بي­مهري­ها، توهين­ها و تحقيرهايي که صورت گرفته و مي­گيرد، همدلي، همزباني و همراهي خود را يکبار ديگر به مردم و مسئولان بنمايانند تا بعد از اين احدي به خود اجازه ندهد که اين قشر فرهيخته، زنده و پويا را ناديده بگيرد و يا نسبت به نمايندگان آنان بي­حرمتي روا دارد. 

برنامه­هاي کانون صنفي معلمان ايران در هفته معلم:

1- پنج­شنبه 12 ارديبهشت از ساعت 15 الي 17 حضور همزمان و با شکوه فرهنگيان تهراني در شهرري، ابن­بابويه، مزار مرحوم دکتر خانعلي و همکاران قمي بر مزار استاد مطهري به منظور تجديد عهد با همکاران براي آغازي دوباره.

2- روز دوشنبه 16 ارديبهشت حضور در مقابل سازمان آموزش و پرورش تهران واقع در ميدان فلسطين، خيابان برادران مظفر از ساعت 30/13 الي 30/15 .

3- از تمامي همکاران فرهنگي تقاضا مي­کنيم که از فرصتِ هفته گراميداشت مقام معلم استفاده کرده و به جاي برگزاري مراسم رسمي و تکراري و تحقيرآميز، در طول هفته معلم، بخشي از وقت کلاس را به تبيين و توضيح مشکلات آموزش و پرورش، معلمان و دانش­آموزان، مشکلات فضاهاي آموزشي و ساير مسائل ديگر که به دليل بي­تدبيري مسئولان دامنگير آموزش و پرورش شده است بپردازند تا در غياب رسانه­هاي مستقل، به وظيفة معلمي خود آنگونه که مي­بايست عمل نماييم.

در خاتمه به مسئولان مربوطه اعلام مي­کنيم چنانچه تا روز دوشنبه 16/2/87 حداقل به دو خواسته معلمان و تشکل­هاي صنفي:

1- پرداخت مطالبات معلمان به ويژه حق­التدريس همکاران که بيش از 6 ماه به تأخير افتاده است

2- لغو تمامي احکام هيئت­هاي تخلفات اداري که جزء اختيارات وزير است اقدام نکنند،

در تجمع روز دوشنبه حرکت اعتراضي بعدي را در جمعِ همکاران به اطلاع آنان خواهيم رساند.

اميد است همکاران گرامي با درک شرايط حساس کنوني و با توجه به سانسور شديد مطبوعات، در توزيع گسترده اين بيانيه و اطلاع­رساني به موقع به ساير همکاران از هر طريق ممکن آن­گونه که شايسته است همت گمارند.

 

با سپاس

کانون صنفي معلمان ايران

26/1/1387

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:19  توسط معلمان سربدار  | 

 

تيتر كردن مسائل فرهنگيان و مشکلات ادامه دار!

 

تاكنون بارها شاهد اين تيترها چه در رسانه‌هاي ملي و چه روزنامهها بودهايم:

 

الف) تمام مطالبات فرهنگيان پرداخت شد. و ديگر مطالبا تي ندارند.

ب) مشكل مسكن فرهنگيان حل خواهد شد.

ج) چندين ميليارد تومان  وام مسكن در اختيار فرهنگيان قرار مي گيرد.

د) پاداش پايان سال فرهنگيان پرداخت شد.

ه) ميانگين حقوق فرهنگيان بيشتر از ساير كارمندان است.

و) تصميم دولت براي پرداخت  سبد كالا به كاركنان دولت و فرهنگيان.

ز) پاداش هفته معلم به فرهنگيان.

ح) سيم كارت اقساطي برا ي فرهنگيان.

ط) ميزان افزايش حقوق ابتداي سال كاركنان دولت و فرهنگيان.

ي) تسهيلات ويژه براي فرهنگيان

ك) و...

 

شما خواننده محترم چه فكر مي كنيد؟ هدف چيست؟ در چنين فضاي مطبوعاتي و تبليغاتي رسانهها، غير فرهنگيان  چه تصوري در مورد فرهنگيان دارند؟ و چرا اين مسايل را هيچ گاه براي ساير كارمندان دولت كه حقيقتا تسهيلات خوبي دريافت مي نمايند، اعلام نميكنند؟ و چرا به فرهنگيان كه مي رسد مكرراعلام مي نمايند و پرداخت نمي كنند؟؟؟

 

بگذاريد ابتدا برداشت غير فرهنگيان را در اين خصوص بيان كنيم: مردم عادي تصورشان اين است كه:

 

الف) وضعيت اقتصادي فرهنگيان بسيارعالي است و قاعدتا، با اين همه تسهيلات دولت براي آنها نبايد فرهنگيان، مشكلي داشته باشند.

ب) چرا دولت اين قدر به فرهنگيان ميرسد؟

ج) با اين همه رسيدگي دولت به فرهنگيان باز هم اعتصاب ميكنند، به راستي كه خيلي زيادهخواه و گستاخ هستد! ( مراجعه شود به ستون حرف مردم و انعكاس نظرات مردم در روزنامهها در ايام اعتصابات سال 85 و ابتداي سال 86 )

 

هدف دولت ها چيست؟

 

الف) دولتها براي جلب نظر قشر عظيم معلمان، هميشه تبليغات اين جنيني را لازم دارند. ( به اخبار رسانهها درفاصله زماني 1/12/86 لغايت24/12/86 درخصوص مطالبات فرهنگيان از زبان مسئولان مختلف مراجعه كنيد.)

ب) بدبين كردن مردم نسبت فرهنگيان و ترور شخصيتي فرهنگيان.

ج) راضي نگهداشتن فرهنگيان با دادن وعدههاي غيرعملي.

د) و اين كه غيرمستقيم وانمود كنند كه مسئله اول و مهم براي آنها فرهنگ است.

 

و اما واقعيت مطلب اينست كه دلسوزي واقعي براي فرهنگ اين آب و خاك كه اصل انقلاب و تقديم هزاران شهيد براي آن بود، بسيار ناچيز است و متاسفانه براي عدهاي شيرين تر از قدرت خود قدرت است و حفظ آن. حق نوشته‌هاي پراكنده 

اللهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:37  توسط معلمان سربدار  | 

 

تضييع حقوق معلمان

و شروع اعتصابات صنفي معلمان!

 

در آستانه هفته معلم و در پي بي‌توجهي‌هاي دولت و وزارت آموزش و پرورش، نسبت به پرداخت مطالبات معوقه معلمان، با خبر شديم كه معلمان شهرهاي اردبيل، جيرفت، بيرجند و بانه روز شنبه و يكشنبه اقدام به تحصن در دفتر مدارس نموده و از حضور در كلاس خودداري نمودند.

يادآور مي‌شود كه بيشتر مطالبات معلمان مربوط به اضافه تدريس بين يك تا شش ماه، اضافه تدريس بالاي60 ساعت در ماه،  پاداش مناطق محروم، اضافه كار عواكل اجرايي، حقوق نوبت دوم عوامل اجرايي، حق‌الزحمه انتخابات خبرگان و شوراي شهر و  . . . . . مي‌باشد كه تاكنون پرداخت نشده است.

حال با اين وضعيت كه روحيه معلمان به دليل كوتاهي مسئولانشان خراب است، صحبت از نوآوري و شكوفايي در آموزش و پرورش، ناسزا به معلمان است.

اولتيماتوم كانون صنفي اردبيل !

آيا اين صداي عدالت خواهي معلمان ايران است که اين بار از اردبيل طنين انداز مي شود؟

نخستين التيماتوم کانون صنفي معلمان ايران(اردبيل) به سازمان آموزش و پرورش اردبيل:

چنانچه تا روز پنج شنبه ۲۲ارديبهشت ۶ ماه حق التدريس و بن‌هاي ما را پرداخت نکنند، معلمان اردبيل از روز شنبه ۲۴ فروردين به طور گسترده در مدارس ابتدايي، راهنمايي و متوسط اعتصاب خواهند کرد. و تا برکناري مجيدزاده رئيس سازمان آموزش و پرورش اردبيل به اعتصاب ادامه خواهند داد.

از ديد معلمان اردبيل آقاي مجيدزاده شايستگي اين پست را ندارد.

کانون صنفي معلمان اردبيل مي گويد: در چند روز گذشته معلمان اردبيل در بسياري از مدارس اين شهر سر کلاس‌هاي خود حاضر نشدند که با وساطت کانون صنفي معلمان ايران راضي شدند تا روز پنج شنبه شکيبا باشند.

معلمان اعتصاب کننده پيشنهاد اعضاي هيات مديره‌ي کانون را پذيرفته به کلاس بازگشتند، همچنين  هيات مديره کانون اردبيل مي‌گويد: دراين باره ملاقات‌هايي با امام جمعه محترم داشته‌ايم، و از نگرش خوب ايشان نسبت به اوضاع معلمان سپاسگزاري مي‌نماييم. كانون تهران

 

به داد آموزش وپرورش برسيم.

 

جامعه شناسان معتقدند؛ اگر مي خواهيد وضعيت 20 سال آينده جامعهاي را پيش بيني نماييد؛ وضعيت كنوني دستگاه آموزش و پرورش آن جامعه را بررسي نماييد و ضعيت 20 سال آينده آن جامعه به لحاظ فرهنگي؛ سياسي؛ اقتصادي و. . . را پيش بيني كنيد.

 

ما معلمان خود را كارشناس خبره  در مسايل اقتصادي؛ سياسي  و... نميدانيم؛ بلكه همين قدر كه عمري را مانوس با نسل آينده هستيم و خاك خورده فرهنگ؛ مي توانيم و بايد در خصوص وضعيت فعلي آموزش و پرورش اظهار نظركرده و چون در بطن امور قرار داريم از نزديك مسايل و مشكلات را لمس مينماييم؛ بايستي تاثير گذار در تصميمات  و برنامهريزيهاي آموزش و پرورش باشيم و اين حق ماست.  

در صورتي كه اين مسئله از طرف مسئولان ناديده گرفته شود، جفاي بزرگي در حق ما و آموزش و پرورش كشور شده است و چون درحال حاضر وضعيت آموزش و پرورش ما چنين است كه در اكثر تصميمگيريها و برنامهريزيها كمترين نقش را معلمان دارند؛ بايد به طرق معقول و منطقي اين خواست معلمان به نظر مسئولان محترم برسد؛ تا اندكي از هزاران مشكل و معضللات فعلي  آموزش  و پرورش كاسته شود.

اولين گام در اين مسير رشد آگاهي  همكاران و دخالت آنان  در مسايل آموزش و پرورش است.

دومين گام خارج شدن همكاران از حالت بي تفاوتي نسبت به مسايل مختلف كشور و خصوصا آموزش وپرورش است.

سومين گام؛ داشتن وحدت و هماهنگي كامل ميان خود همكاران فرهنگي است؛ كه لازمه آن ايجاد تشكل قوي صنفي بدون هيچ گونه وابستگي به مجموعه دولت است.

اما سوال اينجاست كه آيا دولتها زمينه برداشتن اين گامها را فراهم مي نمايند و بستري مناسب براي وارد شدن همكاران فرهنگي را در اين زمينه آماده مي كنند؟! حق نوشته های پراکنده

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:40  توسط معلمان سربدار  | 

اعمال قدرت وزير بي‌تجربه!

وزير محترم آموزش و پرورش از چند روز قبل مكرر اعلام نمودند كه مدارس روز ۱۴ و۱۵ فروردين تعطيل نمي باشد؛ حتي اين پيام به شكل زيرنويس هم پياپي از شبكه‌هاي مختلف سيما پخش شد. همكاران محترم طبق معمول روز ۱۴ فروردين در مدارس حاضر شدند اما متاسفانه از حضور دانش آموزان خبري نبود و فقط  وقتي از تمام همكاران گرفته شد و روسياهي به وزير ماند .

نتيجه گيري:

**  اگر وزير خيلي قدرت دارد و مي خواهد اعمال قدرت كند قانوني جامع وضع نمايد كه دانش‌آموزان در ايام خاص غيبت نكنند و در مدارس حضور يابند وگرنه همكاران كه حضور خواهند يافت.

**  احتمالا اين پيام هاي وزير يكي از ۱۸ برنامه اي است كه وزير محترم قرار است اجرا نمايند.!!!

** عدم حضور دانش آموزان و تعطيلي هاي اين چنيني به ضرر همكاران مي باشد چرا كه بايستي كتاب درسي كامل تدريس گردد و بعد فشار مضاعف را همكاران بايد تحمل كنند.

** اگر وزير كمي مديريت به خرج مي دادند بايستي اين ۲ روز را تعطيل اعلام مي نمودند  و در عوض امتحانات خرداد ماه را دو روز ديرتر شروع مي نمودند. اما دريغ از...!!!!!  به نقل از حق نوشته های پراکنده

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:4  توسط معلمان سربدار  | 

مهران مدیری و سیستم کلنگی مدیریت!

مهران مديري يكي از كارگردانان و بازيگران استاد در زمينه طنز تلويزيوني است كه به نظر من باني طنز نو در تلويزيون بود. كارهاي او يكي بعد از ديگري بهتر از گذشته است. نوآوري و تازگي در كارهاي او بسيار به چشم مي خورد.

وي‍‍ژگي مهم كارهاي او را مي توان به حضور خودش به عنوان بازيگر اصلي و كارگرداني همزمان نام برد كه اين ويژگي در كمتر بازيگر حرفه اي به چشم مي خورد. مرد هزار چهره كه در نوروز امسال به كارگرداني و بازيگري خودش از سيما در حال پخش شدن مي باشد يكي ديگر از كارهاي اوست.

گروه نويسندگان اين طنز تلخ همان گروه قبلي به سرپرستي پيمان قاسم خاني است كه همه او را با فيلم مارمولك  كمال تبريزي مي شناسند كه نويسندگي فيلمنامه آن را به عهده داشت. در اين مجموعه مديري با به تصوير كشيدن زندگي يك كارمند ساده و قرار دادن او در مسير داستان او را در چهره هاي مختلفي ظاهر مي كند. اين شخص كه با نام مسعود شصت چي بازي می كند ناخودآگاه در مسئوليتهاي بزرگ و حساسي قرار مي گيرد و خوشبختانه به خوبي از پس آن برمي آيد نه اينكه در آن حرفه تبحري داشته باشد بلكه از اسم و شباهت افراد مشهور در آن حرفه استفاده مي كند و مسوليتهاي جديد را به عهده مي گيرد.در اين طنز مديري به خوبي توانسته سيستم معيوب و كلنگي مديريت در ايران را به نمايش بگذارد.

در كشور ما متاسفانه مسئوليتها و پستهاي حساس بر اساس تخصص و كارآيي فرد نيست بلكه به علت رانت و پارتي و...است. كارآيي افراد در كشور به صورت آزمون و خطا صورت ميگيرد. بودجه ها خرج مي شود تا فعلي به سرانجام برسد در اين راه بهره وري مهم نيست مهم اينست در مدت مسئوليت بتواني مقام مافوقت را راضي نگهداري حتي اگر به بهاي از دست دادن بودجه و بيشتر شدن هزينه ها باشد. متاسفانه وقتي همه مديريتها با عوض شدن قدرت در كشور عوض مي شود نتيجه كار جز اين نميتواند باشد. البته در اين راه بايد از مديراني كه با صداقت و به دور از سياست بازي كار مي كنند و برايشان بهره وري و نتيجه كار مهمتراز خشنودي فلان وزير و فلان ...است بايد نام برد كه البته به مرور زمان اينگونه مديران از گردونه خارج مي شوند زيرا سيستم نمي تواند آنها را بپذيرد.

در سريال مرد هزار چهره اين كارمند به علت اين همه كلاهبرداري در حال محاكمه است ولي اينجا اين جوري نيست بلكه به پست بالاتري ارتقا پيدا مي كني و شايد هم در آينده ... شوي! لینک مطلب 

چــــه کسانی می خواهند

کانون های صنفی معلمان به سرنوشت سازمان مجاهدین خلق دچار شود؟!

 

باید قبول کنیم اگر فرصت به دست بیاید و امکان داشته باشد بعضی از معلمان مشی مسلحانه پیش می گیرند!

 همه چیز را قبول نداشتن وبه همه ایراد گرفتن وبی اعتمادی به روش مدارا کردن برای تفهیم مشکلات به مجریان منجر به قهر همیشگی می شود! کاری که سازمان مجاهدین خلق کرد و یا با او کردند و از گردونه مسئولیت های اجتماعی خارج شد و یا خارجش کردند وسرانجام اعضای آن اسلحه به دست گرفتند وعلیه ملت خود مبارزه مسلحانه پیش گرفتند!!

  نمی گویم خدایی نکرده کانون های صنفی، قصدچنین روشی دارند ولی خاطرات ما از گذشته و از افرادی که بچه های مبارزی بودند، این فکر را تداعی می کند.

این که همه چیز را در مخالفت با زمین و زمان خلاصه بکنیم و هیچ نتیجه ای هم از  این مخالفت ها حاصل نشود منجر به چنین، بینشی می شود که ؛ عده ای تلاش می کنند تا ؛ مبارزات صنفی را تهدید علیه  امنیت کشور تلقی کنند و گروه معلمان را کوچک و کوچک کنند و در نتیجه کانون های صنفی را کم اثر و حتی بی اثر کنند.

 ما می گوییم احقاق حق به طریق واقع نگری و با امکانات موجود، دوستان فکر می کنندکه ما محافظه کاریم!! ما می گوییم مدارا با دولتی که به راحتی می تواند با هر بهانه ای شما را  از مسیر احقاق حق خارج کند، لازم است تا بتوانید به اهداف برسید ، دوستان در  اندیشه انتقام و قهر هستند!!

  برای چندمین بار  عرض می کنم راه برون رفت از وضعیت فعلی فعالیت های کانون های صنفی بازنگری در کارهای گذشته واتخاذ تصمیم های جدید در مبارزات صنفی وسیاسی فرهنگیان است.

  ما، می خواهیم با این نظام و در این حکومت و در این کشور؛ به مقاصد خود برسیم و باید خود را  وارث این انقلاب بدانیم و عده ای فکر نکنند که؛ فقط آنها هستند که می توانند از آرمانهای انقلاب دفاع بکنند و دیگران را مستحقان ترحم بدانند و اگر  کار به این صورت  پیش برود در آینده باید همه مردم «جـــزیــه» بدهند و تنها گروه خاصی خود وارث بلامنازع ایران و انقلاب می دانند.

  همه باید هوشیار باشند و با طرح اندیشه های کوچک، گل به تیم خودی، نزنند و کارت موفقیت برای ادعای عوامانه دیگران جمع کنند.  

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر       سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

 اردیهشت ماه نزدیک است روش های قبلی از اثر افتاده است و قبول کنیم، بین همکاران هم، بی رغبتی  به وجو آمده است، راه جدید و روش تأثیرگذاری کلام واعتراض معلمان، باید تغییر کند. تقریرات

یــــا عـــلـــــــــــــی مــــــــدد

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:34  توسط معلمان سربدار  | 

لزوم اتخاذ تصميمات سنجيده‌تر در كانون!

 

سايت نوانديش اسامي وآراي 101  نامزد نخست حوزه انتخابيه تهران را اعلام کرد:

خانم فرحناز مينايي‌پور با 132500 راي جايگاه 62 را احراز کرده است . اسماعيل گرامي‌مقدم که شناخته شده‌ترين نام در ليست شوراي صنفي بود رتبه 77 را از ان خود کرده است و اقاي غلامحسين رضايي در ميان 101 نفر نيست. نفر 101 اين فهرست 15700 راي کسب کرده است به اين ترتيب اراي اقاي رضايي از اين رقم کمتر است. برخي خبرها حاکي است که تعداد آراي کانديداي سوم شوراي صنفي کمتر از 3000 راي است.

نام خانم مينايي پور در ليست اصلاح طلبان ونام گرامي مقدم نير در ليست حزب اعتماد ملي بود .بنا براين اراي انها را نمي توان در سبد شوراي صنفي گذاشت. در تماس تلفني که با اقاي رضايي داشتم ايشان گفتند که علاوه بر شوراي صنفي مورد حمايت دو گروه انتخاباتي ائتلاف بزرگ جنوب شهر واصولگرايان معتدل هم بوده است. نابراين حتي همه اراي رضايي را هم نمي توان به حساب شوراي صنفي گذاشت.

امروز صبح که با رضايي صحبت کردم از تعداد آراي خود اظهار بي‌اطلاعي کرد و قرار شد بعد از کسب خبر قطعي به من اطلاع دهد. صرف نظر از شبهاتي که در مورد شمارش آرا و احتمال تقلب و جابه‌جايي آرا وجود دارد. رفتار راي دهندگان تهراني همواره براساس ليست گروه‌هاي اصلي بوده و کانديداهاي منفرد و نا شناخته شانسي نداشته‌اند. به اين ترتيب راي خانم مينايي پور صد در صد به دليل قرار داشتن در ليست اصلاح طلبان بوده است. هم چنين جايگاه آقاي گرامي مقدم هم ناشي از حضور او در ليست اعتماد ملي است.

براي روشن شدن تاثير حمايت شوراي صنفي از سه کانديدا مقايسه موقعيت نرگس کريمي و مينايي پور قابل تامل است. نرگس کريمي يکي از چهار کانديداي فرهنگي در ليست اصلاح طلبان بود. کريمي با 157 هزار راي رتبه 48 تهران را کسب کرده است و مينايي پور کانديداي فرهنگي اصلاح طلب که مورد حمايت شوراي صنفي بود رتبه 62 را احراز کرده است. حمايت شوراي صنفي از مينايي پور موقعيت او را در فهرست کانديداهاي اصلاح طلبان ارتقا نداده است.

کاملا قابل پيش‌بيني است که آراي رضايي که مورد حمايت ائتلاف‌هاي اصلي نبود کمتر از سه هزار راي باشد. بخشي از آراي رضايي را مي توان به حساب شوراي صنفي گذاشت. اگرآنگونه که برخي از اعضاي شوراي صنفي گفته‌اند اين حضور را نوعي وزن کشي بدانيم، براساس اناليز نتايج وزن آراي شوراي صنفي حداکثر دو هزار راي است.

شوراي صنفي در اولين تجربه سياسي خود به سختي شکست خورد. در انتخابات‌هاي آتي گروه‌هاي سياسي اين نتيجه را به رخ معلمان خواهند کشيد. و بر اساس اين وزن شوراي صنفي و تشکل‌هاي مشابه را به بازي نخواهند گرفت. اين واقعيت هم اثبات شد که معلمان به همان نسبت که در حوزه صنفي متحد و يگانه‌اند در حوزه سياسي متفرق و متکثرند. به هر حال براي اظهار نظر قطعي بايد منتظر اعلام نتيجه کامل انتخابات و رتبه و تعداد آراي آقاي رضايي به عنوان کانديداي تقريبا اختصاصي شورا ماند.   يادداشتهاي شيرزاد

 

معلمان سربدار: د ر شرايط به وجود آمده قبل از انتخابات، بيش از اين هم نمي‌توان انتظار داشت، كه اعضاي شوراي صنفي- مدني بتوانند در انتخابات تاثيرگذار باشند.

كانون صنفي در شرايطي كه بين اعضاي آن اتحاد كامل بود و مقبوليت آنان بين فرهنگيان در بالاترين حد ممكن بود سال گذشته توانست بيانيه تحصن جلوي مجلس را صادر كرده و حداكثر 25000 فرهنگي تهراني و شهرستاني را جلوي مجلس جمع كند، اگر در نظر بگيريم كه همه تجمع كنندگان فرهنگيان تهران باشند(اين رقم يعني حداكثر يك‌دهم فرهنگيان كل مناطق تهران) كه بيانيه كانون صنفي را لبيك گفته‌اند.

حال پس از يك سال در شرايطي كه اختلافات بين اعضاي هيئت مديره كانون بالا گرفته بود چگونه مي‌توان انتظار داشت كه آن 10% از فرهنگياني كه سال گذشته به نداي كانون صنفي معلمان لبيك گفته بودند و جلوي مجلس تحصن كردند، حال در انتخابات شركت كرده و به نماينده منتخب شوراي صنفي – مدني كانون راي بدهند؟

كه اگر اين‌گونه هم مي‌شد با احتساب آراي خانواده فرهنگيان حداكثر حدود 50000 تا 75000 راي را مي‌توان براي نماينده منتخب كانون متصور بود، كه البته باز هم اين مقدار، رايي نيست كه بتواند نماينده كانون را به مجلس بفرستد.

البته تمام اما و اگرهاي بالا درشرايطي است كه تمام فرهنگيان و حتي فرهنگيان و خانواده‌هايشان از نظر خط فكر سياسي به صورت واحد عمل كنند، در حالي كه در عمل هرگز چنين نيست و به قول شيرزاد عزيز: معلمان به همان نسبت که در حوزه صنفي متحد و يگانه‌اند در حوزه سياسي متفرق و متکثرند!

نتيجه اين كه اعضاي محترم هيئت مديره كانون و تصميم‌گيرندگان كانون، بايد در اقدامات آينده‌شان تصميمات سنجيده‌تري را اتخاذ نمايند تا وجه خود را اين‌گونه تضعيف شده نبينند.

اين همان دغدغه و نگراني است كه ما معلمان خراسان از مدتها قبل داريم و آن را به روشهاي مختلف متذكر شده‌ايم. 

از وبلاگ يادداشتهاي شيرزاد عبداللهي

. . . آقاي غلامحسين رضايي کانديداي شوراي صنفي مدني معلمان در تماس تلفني ضمن ابراز نارضايتي از اين پست توضيحاتي دادند: «اينجانب اصولگراي اصلاح طلب هستم بر مبناي فرمايش مقام معظم رهبري، من مقلد رهبر ومعتقد به نظام هستم. از خانواده‌اي سه نسل فرهنگي خادمانه وعاشقانه با گرايش اعتقادي اصولگرا در انتخابات حاضر شدم. فرهنگيان مجموعه متحد و منسجم و يکپارچه‌اند و دير اقدام کردند و ميثاق‌نامه به دست فرهنگيان نرسيد. صد در صد برايند حرکت صنفي بايد اين باشد که نماينده از طرف خود بفرستند به مجلس براي تقنين. به شرط کنار گذاشتن اختلاف در آينده قطعا به نتيجه مي رسند. اين دفعه زمان اسيب زد.» وي با تکذيب اين گمانه که کمتر از سه هزار راي آورده. تعداد آراي خود را تخمينا بيش از 50 هزار راي دانست. رضايي خبر سايت نوانديش را که طبق آن نفر 101 تهران 15 هزار راي آورده تکذيب کرد و گفت : وزارت کشور تا کنون آراي بيش از 40 نفر را اعلام نکرده است. کانديداي اختصاصي شوراي صنفي ضمن اتتقاد از اين مطلب وظيفه خبرنگار را اعلام خبر درست و موثق و هدايت فرهنگيان به سمت وحدت و يکپارچگي دانست. در پايان قول داد که به محض اطلاع يافتن از تعداد آراي خود با من تماس گرفته و رقم دقيق و قطعي آراي خود را اعلام نمايد .

اللهم عجل لوليك الفرج  

         

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:43  توسط معلمان سربدار  | 

 

آرزوها و دريغ‌هاي ما...

به قلم دكتر شريعتي

 

پسرم، نمي خواهم برايت سخنراني کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.

زندگي را در فرهنگ اروپائي، هشتاد سال معدل مي‌گرفتند و چهل سال را نيمه‌راه زندگي مي‌ناميدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با اين عبارت آغاز مي‌شود: «در نيمه‌راه زندگاني ما»، مقصودش چهل‌سالگي است. براين اساس، من به نيمه‌راه زندگاني خويش رسيده‌ام؛ اما من نه در فرهنگ غربي که در شرق زندگي مي‌کنم، معدل عمر ما خود چهل سال نيست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگيري که اساس بر جوانمردگي است.

به هرحال احساس مي‌کنم که ديوارها از پيرامون من دم‌به‌دم، لحظه‌به‌لحظه به من نزديکتر مي‌شوند؛ اندک‌اندک احساس مي‌کنم که بر روي سينه‌ام فشار مي‌آورند. در پشت هر ديوار کميني، از هر سايه‌اي خطري و از هر گوشه توطئه‌اي؛

اينست فضائي که در آن تنفس مي‌کنم.

متأسف نيستم، زيرا تأسف حالتي است، دريغي است که بر عزيزي بايد خورد و من خود را کوچکتر از آن مي‌بينم که براي از دست رفتنش حتي شايسته باشد که افسوسي خورد و دريغي داشت.

اما بي‌شک هر احساسي و هر روحي و هر موجود زنده‌اي، به‌خصوص در لحظه‌هائي که بيم‌خطر و فنا مي‌رود و بوي مرگ را استشمام مي‌کند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بيشتر مي‌دهد و فضاي يادش را سرشار مي‌کند: يکي «دريغ‌ها» و يکي «آرزوها» - که البته هر دو از يک سرچشمه‌اند و هر دو يک ذات دارند، اما در دو چهره و در دو تعبير.

دريغ‌هايم بسيار است و آرزوهايم نيز بسيار و حرفها بسيار براي گفتن؛ اما من در اينجا مي‌خواهم اساسي‌ترين افسوس‌هايم را و عزيزترين آرزوهايم را، در لحظه‌هاي آخري که احساس مي‌کنم، به تو بازگو کنم، در حالتي که تو مي‌تواني از اينها وصيتي را تلقي کني.

دريغ‌هايم بسيار است، در تاريخ از آغاز اسلام تاکنون: اي کاش چنين مي‌شد، اي کاش چنان نمي‌شد، اگر چنين مي‌کرديم و اگر چنين مي‌گفتيم، چنين نمي‌شد و چنان مي‌شد. اما سخن گفتن از تاريخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاريخ خودم سخن مي‌گويم؛ در زمينه‌اي بسيار محدودتر و مسائلي عيني‌تر و نزديکتر. از سيد جمال به اين سو، اين دريغ‌ها آغاز مي‌شود: اگر او را تنها نمي‌گذاشتيم، و اگر او را در دست توطئه‌ها و جلادها رها نمي‌کرديم، اسلام، امروز، نه همچون متهمي که نياز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعي عموم انسان، يا لااقل مدعي امت خويش در اين بخش بزرگ از جهان، شناخته مي‌شد و دادستان مي‌بود و دادستاني مي‌کرد، نه اکنون که ما بايد وکالت دفاع از او را به گونه‌اي تسخيري و ضعيف برعهده گيريم. به هرحال او را تنها گذاشتيم و گذاشتيم که متهمش کنند، ضعيفش کنند و بسادگي سربه‌نيستش کنند، و به هرحال سخنش، طنين فريادش در فضاي اين سرزمين نپيچيد و از آن پس براي هميشه از يادها برفت و پس از او (در) مشروطه، اي کاش به‌جاي آنکه به تغيير رژيم مي‌پرداختيم، به تغيير خويش مي‌پرداختيم.

پس از جنگ، پس از شهريور بيست، ما – نهضت ملت ما – بيست سال اختناق را که مي‌توانست بزرگترين عامل بيداري و آگاهي و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربه‌هاي بزرگي باشد، گذرانيم و از آزادي تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاري را بنام مذهب، شعار خويش کرديم، زنها را به چادر برگردانديم و علمايمان را به عمامه و توده مردممان را به تکيه.

و پس از بيست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغاني که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمايش به ملت ما هديه کردند، باز زنجير بود و تيغ؛ اما نه براي آنکه دشمني را به بند کشند، يا براي آنکه از حقيقتي دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سينه خويش زنجير کشند و بر فرق خويش تيغ.

آنگاه که سياست رو کرديم: نفت، مليت، استقلال و نفي امپرياليسم و استعمار غربي. اما اي کاش به جاي شعار «نفت»، ما يک شعار «فکر» مي‌داشتيم؛ بجاي تلاش براي بازستاندن نفت از دست غرب، اي کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزيزتر است برمي‌خاستيم و آن، بازگرفتن ايمانمان، آگاهي و انديشه‌مان و خويشتن انساني‌مان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خيلي چيزهاي ديگر را و از جمله نفت را. اگر خويشتن را بازمي‌يافتيم، هم خود را بازيافته بوديم و هم بدنبال آن، به‌گونه نتايج طبيعي و حتمي و قطعي اين «خوديابي»، سرمايه‌هامان را و نفت‌مان را. اما دريغ، که از نهضت مذهبي‌مان به تعظيم شعائر صفوي و قاجاري گذشت، و نهضت ملي‌مان به تبليغ شعارهاي روزمره سياسي. آن‌چنانکه امروز اگر تيغ و زنجير و مفاتيح را از ما بگيرند، ديگر از دين چيزي نداريم بماند؛ همچنانکه روزي که شعارهاي سياسي‌مان را از ما گرفتند. ديگر از خويشتن خويش باقي نمانده است. بهرحال گذشت.
در اين سالهاي اخير، من در محدوده‌اي بسيار حقيرتر و کوچکتر از آنچه ديگران تلقي مي‌کنند و تصور، بعنوان معلمي يا گوينده‌اي تنها و ضعيف، کاري را در ظرف بسيار محدود زماني و در شرايط بسيار محدودتر و دشوارتر اجتماعي، آغاز کريدم. اما کي؟ در شرايطي که در همان حال که بدترين بود، مي‌توانست بهترين هم باشد؛ هنگامي كه روحانيت ما – و متعاقب آن توده مذهبي‌مان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، براي نخستين‌بار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجره‌ها و مدرسه‌ها، به وسط زمان و عرصه درگيري‌هاي روزگار ورود کرد، ورودي سريع، غريب و بگونه‌اي که هرگز پيش‌بيني نمي‌توانستيم کرد. و از سوي ديگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالي نهضتي را آغاز کردند، نهضتي که يک بعدش تکيه‌گاه فکري اسلام بود – و اين کاري بود بديع: آنچه آرزو مي‌کرديم - ، و بعد ديگر مرحله شگفت‌انگيز ايثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! براي نخستين بار ما که خو کرده بوديم که همواره عزادار شهيدان باشيم، نشان داديم که مي‌توانيم پيروان شهيدان باشيم، و نوحه‌سرائي را که پيش از اين در طي قرن‌ها جانشين حماسه‌سرائي کرده بودند، در پيرامون شهادت بازگردانيد و از شهادت حماسه سرائيد و نوحه‌سرائي را به خصم بازگرداند.

و اما افسوس! اما افسوس که در اين هر دو راه، چه نيروهائي به مهلکه افتادند و چه امکاناتي از دست رفت: اگر در آن سو، به جاي مشتي نيرومند و کوبنده بر روي خصم، مشتي نيرومند و کوبنده بر اين ديوارهاي سترک قرون وسطائي که گرداگرد عقل و دين و انديشه ما کشيده بودند، فرود مي‌آمد و راه براي تابش نور به خلوتگاه‌ها و تکيه‌گاه‌ها و حجره‌ها و حوزه‌ها و انديشه‌ها و احساسهاي ديني‌مان باز مي‌شد، آنگاه مذهب ما، آن روز هزاران آموزگار شهادت در ميان توده داشت نه دو شهيد. و در اين سو، به جاي آن که نهضتي تنها بر روي سرش راه برود، در حالي که دستهايش در جيب است و پاهايش در هوا و معلق و رها، کاري مي‌کرد که اين مرد بر روي دو پاهايش راه برود و با دستهايش کار کند و با سرش بيانديشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخديرشده و فريفته دور از صحنه و محروم از اين پيامبران بزرگ عصر خويش – پيامبراني که از انبيا بني‌اسرائيل برترند.

من در اين ميان، کار را هنگامي آغاز کردم که آن دو قطبي که همواره آرزو مي‌کردم يک قطب شوند، آن دو دستي که همواره دو مشته روياروي هم بودند، يک پنجه در هم فشرده گردند – پنجه‌اي که از ايمان نيرو مي‌گيرد و از فکر روشنائي، هيچ‌کدام نتوانستند و برخي نخواستند، و برخي که اکثريت باشند، ندانستند که اگر به جاي تنها گذاشتن من، کاري اين‌چنين مي‌کردند – آن هم کسانيکه اکثريتشان هم در ايمان و هم در ايثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه اين مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ايماني که از قلب اين توده مي‌جوشد، تغذيه مي‌کرد و هم از نور آگاهي و انديشه روشنفکراني که به جاي آن که انديشه خويش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و اين عالي‌ترين اخلاص است.

اما دريغ! اما دريغ که مردمي که به روشنائي بيشتر نياز داشتند، از روشنائي محروم شدند، و به‌جاي آن شهيداني يافتند، شهيداني که در تاريخ فرهنگ و ايمان ما هم کم نيستند و بلکه بسيارند و از هر امت و ملت ديگري بيشتر؛ اما اين ناآگاهي بود که اين خلق را در پيرامون آرامگاه هر شهيدي که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستاي اين سرزمين افتاد، به صورت بت‌پرستان جاهلي که بر پيرامون بتهاي مجهولي طواف مي‌کنند و آنچه از آنان مي‌خواهند، نذر و نيازها و خواستهاي زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. به هرحال، در آن حال که اين انديشه بيش از هميشه نيازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و اين نور و اين عشق در عالي‌ترين لحظات تجلي خويش بود، اما نگاه ما از هر دو بي‌نصيب ماند، يا لااقل کم‌نصيب. به هرحال بگذريم؛ کار من نيز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.

و اما آرزوهايم. اينها دريغهايم بود، اما آرزوهايم – اين آرزوها در خط سير يک آرزوي اساسي است: آرزوي ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان اين دين – رسولان پس از خاتميت هستيم. رسول، از سوي جيرئيل پيام گرفت و ما از سوي رسول. ما رسولاني هستيم که جبرئيل‌مان محمد است، و آن برگي از نور که «اقرء» را در آن غار تاريک پيش چشم محمد آورد، اکنون پيش‌روي ماست.

اما کار ما، ابلاغ پيام ما، ناتمام ماند و من که يکي از کوچکترينم، آرزو داشتم که اي کاش بزرگترين و اصيل‌ترين آيات و سوره‌هاي اين پيام را مي‌توانستم به آن گروهي که به سخنم گوش مي‌دهند، فراخوانم (چه)، مي‌ترسم در اين لحظاتي که هر دم مرگ را در پيش‌رو و پشت‌سر خويش، احساس مي‌کنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما مي‌گويم تا شما، تا شمائيان، پيغام را به قيمت انفاق همه چيزتان برسانيد. بهرحال اينها دريغهاي من (بود) *.

* ادامه اين نوار، گفتاري است تحت عنوان «آرزوها»، که در مجموعه آثار شماره 25 به چاپ رسيده است. («دفتر»)
... و اما آرزوهايم: طبيعي است که آرزوي هر کسي با سرشت او، با روح او و با سنخيت فکر و تربيت و محيط و جنس فطرت او و تربيت و تاريخ و فرهنگ محيط و خاندان او الهام و با شيوه تفکر و مکتب او پيوند دارد.

اساساً آرزوها از همين سرچشمه‌ها است که برمي‌خيزد. من از يک‌سو شرقي هستم و از سوي ديگر يک مسلمان با روح و بينش و نگرشي شيعي و از سوي ديگر انساني که در اين عصر زاده شده است و زندگي کرده است، و اين عصر، عصري است که ويژگيهاي خويش را دارد: عصري است که تصاعد پليدي وجود به اوج خود رسيده است، و از سوي ديگر آزادي و عدالت به اوج خود. و در طول تاريخ هرگز چنگيزي تا بدين غايت که اينها مي‌کنند، در جهان، چنگيزي نکرده است و نمي‌توانسته است بکند و نمي‌دانسته است چه کند و چگونه: چنگيز ديروز سلاحش شمشيري بوده است و مرکبش اسبي و نقابش و دفاعش سپري و همين! اما چنگيز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمايه و شمشيرش «علم» است و نقابش آزادي، انسان‌دوستي، تمدن، پيشرفت، صلح، سوسياليسم، حقوق‌بشر، ليبراليسم، اومانيسم، چنگيز ديروز مفاصل اعضاء يک پيکر را مي‌گسست، و امروز پيوندهاي عميق و قدسي روح را؛ چنگيز ديروز سر از تن جدا مي‌کرد؛ چنگيز امروز فطرت آدمي را از تنش. چنگيز ديروز خانه‌ها را بر سر خلق فرو مي‌کوفت؛ چنگيز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ايمان را و هرچه را که آدمي در پناه آن «آدمي» مي‌تواند ماند، بر سرش آوار مي‌کند. چنگيز ديروز جامه را از تن آدمي بدر مي‌کرد و مي‌ربود، چنگيز امروز ماهيت آدمي را و هويت آدمي را.

به‌هرحال، جور، غارت و دشمني با انسان، در طول اين تاريخ، تاريخي که با قابيل آغاز شده است، همچون همه پديده‌هاي ديگر عالم، در مسير تکاملي و تصاعدي خويش، اکنون به آسمان رسيده است. قلمرو حکومتش نه ديگر از مرزي به مرزي و از قومي به قومي، که پهنه جهان است و کشور انسان.

اما در سوي ديگر هيچگاه آزادي و عدالت و دشمني با ظلم و پليدي، هرگز همچون امروز اصحابي وفادار و سربازاني سرشار از ايثار و جانبازاني پر از سخاوت و صميميت نداشته است، و اين بيانگر آن مکتبي است که در فلسفه انتظار شيعي و در فلسفه قيام مصلح انقلابي آخرالزمان، بدقت تشريح شده است. روزگاري که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاري که در آن، به گفته امام صادق، ديگر انسانها ظلم و فساد را تحمل نمي‌توانند کرد و تحمل نمي‌کنند و در برابرش به عصيان برمي‌خيزند. و اين دو منحني متضاد، در اوج صعود خويش، انفجار را در پي خواهند داشت.

به هرحال فرزند زماني هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستين، هدف توحيد است و دومين، هدف تشيع، نه ديگر همچون آرزويي و همچون پندواندرزي که دهان به دهان مي‌گردد، يا همچون مضاميني که در اخلاق يا ادب تبليغ مي‌شود، که هم‌چون آتشي که از سينه‌اي به سينه‌اي و فريادي که از حلقومي به حلقومي مي‌پرد و در سراسر زمين گسترش مي‌يابد، جهان را به تلاطمي پراميد و جنبش رهايي‌بخش کشانده است. روزگاري که وفاداران نجات آدمي و مجاهدان عليه تاريکي، ستم، استعباد و استبداد، نه ديگر فيلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبه‌هاي بشريت، پيامبران و ياران معدودشان، که توده‌هاي عامي، قربانيان هميشگي جهل و ظلم، پيش‌تازان و پيش‌گامان آنند. به‌هرحال عصري که انقلاب کبير فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد ديني و امپرياليسم لاتيني بنام مسيحيت، و فئوداليسم و برده‌داري را، که زيربناي مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتي را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگي و ظلم و تبعيض و تضاد را فهميده است و راه درست نفي همه اين بيماريهاي هميشگي تاريخ را پيدا کرده است. علم نه ديگر مفاهيمي که از دهاني به دهاني و از کتابي به کتابي، در حجره‌ها و مدرسه‌ها و دانشگاهها و آکادمي‌ها مي‌گشت و زبده‌ها را سيراب مي‌کرد و خوراکي براي تفنن اشراف و افراد فارغ‌البال و مرفه مي‌ساخت، بلکه تابش نوري و – چه بهتر – سلاحي در دست مردم شده است در پرتو آن آن ريشه‌ها را مي‌شکافند، علتها را پيدا مي‌کنند و در پس نقابهاي فريبنده روح و معنا و فلسفه و زيبايي و حکمت و دين، چهره‌هاي پليد و سياه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فريبکاري را مي‌شناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آنرا نيز مي‌دانند. نه تنها تبعيض و استثمار را مي‌شناسند و بدان دشمني مي‌ورزند، بلکه باور دارند که مي‌توانند آنرا طرد کنند. آن روز آنچه را در طول تاريخ، پيامبران و صالحان به‌گونه شعاري، به‌گونه فرهنگي، به‌گونه اخلاقي، به‌گونه آرزوهاي هميشگي انسانيت، به‌گونه تجلي فطرت آدمي در طول تاريخ احياء ميکردند و ابلاغ مي‌کردند و پيرواني کم مي‌يافتند و فريادشان بي‌درنگ در انبوه غوغاي جباران گم ميشد، محو ميشد و يا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پليدترين باتلاقهاي سرمايه‌داري و استعمار و اسنثمار و غارت، صميمي‌ترين ياران خويش را در وسعت خاک، از پيشرفته‌ترين جامعه‌هاي متمدن تا عقب‌مانده‌ترين قبائل چادرنشين آواره باز مي‌يابد. بي‌شک آرزوهاي من از اين مرزها بيرون نيست.

از يک‌سو فرهنگ عظيم شرق که همواره انسان را به نجات درون خويش، به کمال معنا و رشد وجودي انساني فرا مي‌خواند و از روح و عشق سخن ميگفت و مي‌کوشيد تا در درون آدميان چراغ قدسي خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستي پيوستگي خوش و هماهنگ و معني‌دار «توحيد» بخشيد و به نبوت، رسالت قيام مردم را براي قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمين آورد، «دين» را از آسمان به زمين آورد، تا نه ديگر بندي از ذلت بر دست و پاي اراده و آگاهي آدمي باشد، که از يک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر ديگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم ميشود، و نه لاي‌لاي تخديرآميز و غافل‌کننده اورادي مجهول، که آدميان را خواب مي‌کند، بلکه راهي بسوي نجات آدمي به سرمنزلي که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمين مي‌گذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امي‌ها، نه زبده‌ها و اشراف و برجسته‌گان؛ و تشيع، اسلامي که آگاه از سرنوشت شوم همه اديان، سرنوشت شومي که کتاب خدا و دين خدا پس از چندي از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهي کاخها و قصرها ميشد و خدمت‌گذار قيصرها و بازيچه ساحران و سيماب‌هاي فريبي که ريسمانها را به آن مي‌آغشتند؛ تشيع، اسلامي که ميرفت تا راهي کاخ سبز معاويه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنين، و از غزنين تا باب عالي و عالي قاپو، از کاخي به کاخي و از دست قدرتي به قدرتي منتقل گردد و کاوه آهنگري ديگر شود، کوشيد تا راه خويش را از خانه گلين و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتي که در طول تاريخ، نسل به نسل مي‌گذرد عبور کند و در نهايت به نجات مستضعفين و وراثت زمين براي بندگان راستين و رهبري و حکومت و امامت آنان که همواره به بيچارگي و ضعف در زمين محکوم بودند، منجر شود.

از سوي ديگر، روح عدالت‌جوي انسان امروز که آگاه شده است که سرمايه‌داري «پول» را جانشين «خدا» کرده است و «توليد» را جانشين «توحيد» و «اقتصاد» را به‌جاي «عشق» نهاده است و «قدرت» را به‌جاي «حقيقت» و «لذت» را به‌جاي «کمال»، «سلطه بر طبيعت» را به‌جاي «سلطه بر خويش»؛ «قانون جنگل»ي که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق مي‌شود و رابطه‌ها، رابطه گرگاني و سگاني که بر مرداري هجوم برده‌اند و اين بر آن مخلب مي‌کشد و آن بر اين منقار؛ زندگي کردن براي «مصرف»، قرباني کردن «آسايش» براي ساختن و خريدن «وساول آسايش» و در نهايت، انسان پرستنده پرستنده مي‌ماند، اما نه ديگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زيباييها، پرستنده مطلق، خير، بينائي، آفرينندگي، جود، بلکه پرستنده دو چيز: «سرمايه» و «سکس»؛ آگاه از اينکه آدمي اکنون بيگانه پول ميشود و ديوانه لذت و بنده مصرف: مسخ فطرت، بندگي و جنون، در پست‌ترين و ننگين‌ترين شکلش.

من اگر با اين فرهنگ پيوند نمي‌داشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمي‌شناختم، اگر تشيع در خون من گرماي عشق را جاري نکرده بود و انساني بودم بيگانه و بريده از همه اين سرچشمه‌ها، کسي چون ديگران در غرب، در آمريکاي لاتين، بي‌شک آرزوهايم اين بود: «سوسياليسم»، «اگزيستانسياليسم» و «عشق»؛ سوسياليسم، اگزيستانسياليسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانيت» و «پرستش». هيچ‌کدام را انتخاب نمي‌کردم، زيرا از اين سه، از هيچ‌کدام نمي‌توانستم چشم پوشيد؛ آرزو مي‌داشتم که هر سه را با هم مي‌داشتم؛ اما امروز در دنيا کيست که اين هر سه را به من ببخشد؟ هنگامي که مي‌بينم هر روز مسير حرکت جامعه چنين است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمايه‌داران کم مي‌شود، اما ثروتها و سرمايه‌هاشان افزون، و برعکس هر روز شمار محرومان و استثمارشوندگان افزون مي‌شود و برخورداري و مکنتشان کم، در چنين رابطه‌اي که انسان را بدل به گرگان وحشي و موشان سکه‌پرست ديوانه پول و اکثريتي که به‌گونه ميشهاي دوشيده و پشم‌بريده و – چه مي‌گويم؟ - پوست‌کنده و قرباني شده، در اين ميان گروهي روباهان دغلکار و مکاري که با فريب و حيله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذيه مي‌کنند، به قيمت فريب خلق، و نامشان انديشمند، فيلسوف، صاحبان ايدئولوژيهاي رنگارنگ، حزب‌بازان و فکرسازان پرنيرنگ. در چنين نظامي بي‌شک سوسياليسم، دعوت به آزادي انسان از بند افزون‌طلبي، رقابت، مصرف‌پرستي و غارت و فداکردن وجود و زندگي و عاطل‌گذاشتن همه احساسهاي انساني و استعدادهاي خدائي در راه هرچه بيشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمي از بندگي اقتصاد فردي و انحصار در چهار ديواري مالکيت و اندوختن و انبوه‌کردن هرچه بيشتر سرمايه است و مجال‌بخشيدن به رشد همه ابعاد انساني آدمي و دعوت به برداشتن ديوارهاي ضخيمي که انسان را از انسان جدا مي‌کند، برادري را به تيغ نابرابري مي‌گسلد و دوستي و خويشاوندي و پيوند نوعي را به دشمني و به مسابقه‌اي جنون‌آميز براي پيش تاختن و بيشتر ربودن مي‌خواند؛ سوسياليسم که اجتماع را از صورت جنگلي که جانوران همه در کمين يکديگرند و از صورت ميدان بازي که در آن تنها سواران تيزتک پيش مي‌افتند و پيادگاني که مرکبي ندارند – هرچه تيزگامان پيش‌تازي باشند و دوندگاني صبور و در دوندگي قهرماني کنند - ، پس مي‌افتند، (ديگرگون مي‌کند)، برايم دعوتي است شورانگيز: «تکيه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ايستادن و از برابري و عدالت و حق هر کسي براي زيستن و براي پرورش يافتن و براي برخوردار شدن و کار کردن و رشد يافتن، سخن گفتن، بي‌شک رسالت انساني است، بي‌شک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنين دعوتي و در لحظه انتخاب چنين جبهه‌اي، نمي‌توانم فراموش کنم که «انسان»، همه، اين نيست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از اين طريق مي‌گذرد – نمي‌توانم اين دغدغه را از خود دور کنم. در جامعه‌اي که ثروتها به عدالت تقسيم شود و هر کس دسترنج کار خويش را بيابد و انگلها در آن نابود شوند .

کساني که کاري نمي‌کنند، نخورند و همه انسانها به‌جاي اينکه بنده دستگاههاي توليدي شوند که در دست گروهي صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، براي خويش کار کنند، بي‌شک «عدالت»، تحقق يافته است و زندگي عادلانه چنين است. اما نمي‌توانم، هرگز نمي‌توانم باور کنم که اين پايان راه است. آنچنان که نمي‌توانم باور کنم که راه انسان جز از اين منزل آغاز مي‌تواند شد.

انسانها، هنگامي که در زندگي يک اجتماع روابط خويش را بر بنياد عدالت تنظيم کردند، نخستين سؤال که سؤال سرنوشت اوست پيش مي‌آيد، بيش از همه وقت و عميق‌تر و جدي‌تر از هر جامعه و نظامي که «زندگي عادلانه، آري؛ اما زندگي کردن براي چه؟»

زيرا عدالت، برابري و برخورداري هر کس از برکات زندگي اين جهاني، همه، مايه‌‌هاي زندگي کردن است، اما ساده‌لوحانه است و تحقير آدمي اگر آنچه را که مايه زندگي است، فلسفه زندگي تلقي کنيم. «چگونه» زيستن؟ آري، سوسياليسم به ما پاسخ مي‌دهد. اما «چرا» زيستن؟ اين سؤالي است که انسان با آن آغاز مي‌شود. اگر سوسياليسم نباشد، رشد آدمي ممکن نيست؛ اما رشد به کدام سو؟

تکامل در چه مسير؟ رو به سوي کدامين آرمان و ايده‌آل؟ به انساني که گرسنه است، از معنويت سخن گفتن و از کمال ارزشهاي اخلاقي دم زدن، فريب و فاجعه است. حکمت الهي، آگاهي، معنويت، اخلاق، دين، در جامعه‌اي که از تضاد طبقاتي، از بهره‌کشي، از گرسنگي رنج مي‌برد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگي، به استثمار و به اين تضاد؛ و نخستين دعوت دين، دعوت اوست به «برابري»، به «هرکس به اندازه حقش»، و به «سيرشدن» و بزرگترين و مقدس‌ترين «علم»، آموختن به اوست تا ديدگانش را به ريشه‌هاي گرسنگي، تضاد و استثمار بينا کند؛ اما، پس از آن، آنچه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زيرا انسان مطرح است. خلاصه‌کردن انسان در برخورداري درست از زندگي اقتصادي، خلاصه کردن انسان است. نوعي «استضعاف معنوي آدمي» است و نوعي رهاکردن آدمي پس از سوسياليسم در پوچي، بيهودگي، بيگانگي، جمود، سردي، بي‌هدفي، بي‌ايماني. خوب زيستن، بي‌آنکه بدانيم زيستن براي چه؟!

آنچه امروز انسانهاي آگاهي را که به «رفاه» نيز رسيده‌اند، «رنج» مي‌دهد، رنجي که بحرانهاي شگفت و عميق را در «فطرت» آدمي پديد آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انساني ساخته است، بن‌بست وجودي آدمي است، پرداختن به رنج وجودي آدمي است، و طرح انسان به عنوان بزرگترين مسأله، بزرگترين معما و بزرگترين مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه هولناک بر مي‌آيد: در سرمايه‌داري مسخ مي‌شد، گرگ و روباه و موش ميشد، برده پول ميشد، بنده مصرف و پيچ و مهره‌هايي که در دستگاههاي عظيم توليدي و در سلسله مراتب سرسام‌آور اداري «نصب» مي‌شود و بنابراين «مسخ» و بنابراين از خويشتن انساني خويش بيگانه.

و از سوي ديگر و در قطب ديگر، وحشت از اين که آدميان همه در جامعه‌اي که هم‌چون مخروطي به يک رأس مي‌رسد، يک دستگاه، يک اراده، يک جمع، همه را برنامه‌ريزي کند، همه را قالب‌ريزي کند، همه را انتخاب کند و هيچ انساني در آن حق انتخاب، اراده، تجلي ذوق، تنوع انديشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زيستن نداشته باشد: سازماني که همه افراد آدمي در آن چيده مي‌شوند و به‌گونه پيش ساخته، جايگزين مي‌شوند و گروهي راه و کار و شکل زندگي و قالبهاي آموزش و استانداردهاي پرورش را بر همه ديکته مي‌کنند، و صفت و خصوصيت و هدف و جنس و فصلش را از پيش انتخاب مي‌کنند، نسلها و نسلها و نسلها را آنچنان از پيش بپرورند و بسازند، همه اراده‌ها موم‌هاي رام، نرم و به فرمان دستهاي نيرومندي که به وکالت از همه حکومت مي‌کنند، درآيد؛ وحشت از اينکه آدمي باز بنده شود، آزاديش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابع‌آراء گروهي شود که به هر شکل مشروع يا نامشروع، بر همه ابعاد انساني، مادي، معنوي، روحي، ذوقي و فکري، حاکميت و ولايت مي‌يابند؛ وحشت و فرار از اين نظامي که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه توليد، توزيع و مصرف را تنظيم کرده باشد، آدمي را قرباني خويش (کرده است). زيرا آدمي يعني آزادي و رشد، يعني تنوع و درگيري. اگر آزادي و تنوع و درگيري و تضاد را از زندگي برداريم، نه تکامل خواهيم داشت و نه معني بودن و زندگي کردني که ويژه آدمي است.

«فرار»، «فرار»، براي بازيافتن آنچه از عدالت عزيزتر است و آنچه از سيري والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگي ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در محروم از سوادبودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتي که خداوند بر سرسفره طبيعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انساني که از «آزادي» محروم است، انسان نيست، زيرا انسان «حيوان» آزاد است؛ يعني اختيار و اراده دارد و اين اختيار و اراده است که او را با طبيعت بيگانه مي‌کند و از حيوانات جدا مي‌سازد و به خدا، اراده مطلق آفرينش، «همانند». آنکه آزادي را از من مي‌گيرد، ديگر هيچ ندارد، که عزيزتر از آن به من ارمغان دهد.

اگزيستانسياليسم در فرار انسان از پليدي و مسخ‌کنندگي سرمايه‌داري خشن و وحشي و ماشينيسمي که از انسان «شيء» مي‌سازد، و بوروکراتيسمي، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسياليسم»ي که از انسان يک «کارمند» و از مجموعه جامعه يک «اداره»، و در نخستين به بيگانگي اقتصادي مي‌رسد و در دومين به بيگانگي سياسي، دعوتي است به بازگشت انسان به خويشتن انساني خويش، تجديد آشنائي با فطرت آزاد، قدسي و متعالي خويش و کندوکاو و جست‌وجو و کشف و شهودي روحاني و عميق و متعالي، براي دست يافتن به پنهاني‌ترين گنجينه‌هائي که فطرت آدمي را ساخته‌اند، و ارزشهايي که به انسان خلق‌وخويي خدائي بخشيده است، و تکيه بر اين ارزشها و تغذيه از اين ذخيره‌ها و کشف اين رازها و درون‌کاوي وجودي آدمي و طرح رنجها، دردها، نيازها، عشقها و دغدغه‌هايي (است) که در عمق وجدان آدمي نهفته است و بال‌وپر دادن به وجود انسان، وجودي که در سرمايه‌داري «قلابي» مي‌شود و در «سوسياليسم»، «قالبي». زيرا به گفته سارتر، اگزيستانسياليسم، بازگشت به وجود انساني و اصالت بخشيدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابري، نه به برخورداري، نه به قدرت علمي، نه به قدرت بر طبيعت نه به پيشرفت اقتصادي، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه آنچه انسان را «انسان» مي سازد، آنچه در هر دو نظام فراموش مي‌شود، يا مسخ. اين است که هرگز خويش را از دغدغه‌اي که همواره در برابر اگزيستانسياليسم، اين کلمه شورانگيزي که به «من» معني مي‌دهد، به «من انساني»اي که در همه نظامها، در همه زندگي‌ها و در همه اشکال فرضي يا غيبي‌يي که براي زندگي ساخته‌اند، يا پرداخته‌اند يا مي‌خوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفي شدن (دارم، رها نديده‌ام).

اللهم عجل لوليك الفرج  

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:41  توسط معلمان سربدار  | 

فرا رسيدن نوروز باستاني و سال نو 13۸۷ بر همه همكاران عزيز مبارك باد.

اورمزد، نوروز اهورايي مبارك

 ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برمي‌افروزيم و درعمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزده قرون تهي ميگذريم و در همه‌ي نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا ميشده است، با همه زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدمد و روح آنان در دلهايمان ميزند شركت ميكنيم و بدين گونه، بودنِ خويش‌ را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشهبرانداز زمانها و آشوب گسيختنها و دگرگون شدنها خلود مي بخشيم، و در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، خالي از خويش، ‌برده رام و طعمه زدوده از شخصيت اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همه نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا ميبنديم و امانت عشق را ازآنان به وديعه مي گيريم كه هرگز نمي ميرم‌ و دوام راستين‌ خويش را بنام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه اصالت خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفه عالم ثبت كنيم.

"دکتر علي شريعتي" 

اللهم عجل لوليك الفرج  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:54  توسط معلمان سربدار  |