تبليغاتX
صداي معلمان كوير سربداران
وبلاگ اطلاع رساني اخبار صنفي آموزش و پرورش

 

رنج نامه يک معلم

خود كرده را تدبير نيست.

از ماست كه بر ماست.

تعطيلات نوروز بهانه‌اي شد تا جهت تجديد روحيه و قوا مسافرتي را تدارك ببينيم، به دنبال يافتن يك همسفر بودم كه از بخت بلند يكي از آشنايان كه در اداره دارايي شاغل است را يافتم، چيزي در دلم گواهي داد منصرف شوم ولي خيرگي كردم و دل را به دريا زدم و رفتم.

از همان بدو حركت‏، صحبت بيتوته بين راه بود كه با توجه به فرهنگي بودن من، قضيه گرفتن اتاق در مدارس بين راه به عنوان راه حل در نظر گرفته شد، ته دلم لرزيد با خود تصميم گرفتم هر بار به بهانه‌اي موضوع را منحرف كنم. تا قم همه چيز به خير و خوشي گذشت، در قم با هماهنگي كه توسط همسفرم صورت گرفت يك سوئيت كامل از طرف اداره دارايي در اختيار ما قرار گرفت، با ديدن سوئيت دلهره‌ام بيشتر شد، چند روز سفر قم به سر آمد و راه شمال را در پيش گرفتيم در شمال هم با زيركي قضيه مدرسه را به پلاژ تبديل كردم! و موضوع ختم به خير شد، ولي از بخت بد‏، درست وقتي كه فكر مي‌كردم همه چيز به خير و خوشي گذشته است، گرفتار شدم!

موقع برگشت به گرگان كه رسيديم، همه خسته بودند و به دنبال جايي مي‌گشتند تا شب را در گرگان بمانند كه موضوع مدرسه دوباره مطرح شد، در حين گشتن در شهر مقابل مدرسه‌اي توقف كرديم، با خود گفتم شايد بتوان شب را در همين مدرسه به سر ببريم ، وارد كه شدم باورم نمي‌شد! اتاق‌هاي تميز! ماشين‌هاي مدل بالا! تلويزيون و يخچال اختصاصي! و . . .

با خود گفتم ديدي خيلي بدبين بودي! با خوشحالي سراغ سرايدار مدرسه رفتم و از او پرسيدم اتاق خالي موجود است يا نه؟وقتي گفت پنج شش اتاق خالي داريم گل از گلم شكفت!

پس از تماس سرايدار با ستاد اسكان، بنا شد من نامه‌اي از ستاد اسكان گرگان بياورم و ماندگار شويم، بچه‌ها را گذاشتيم و به اتفاق همسفرم به دنبال آدرس ستاد اسكان رفتيم. در ستاد غلغله بود، با هزار زحمت خودم را به جلو رساندم و به مسئول ستاد كه به زور ته ريشي، چهره موجهي ساخته بود گفتم يك نامه اقامت جهت دبيرستان ايمان لطف كنيد. نگاهي كرد و گفت در آن دبيرستان جا نداريم، گفتم من آن‌جا بودم، پنج ، شش اتاق خالي داشت، سرايدار هم با ستاد تماس گرفت بنا شد من نامه‌اي بگيرم و خانواده‌ام هم الان آن جا هستند. با موبايلش شماره سرايدار را گرفت و با لهجه شمالي به او گفت چرا گفتي اتاق‌ها خالي است؟ آن جا را براي بچه‌هاي سازمان نگه داشته‌ايم ! بنده خدا فكر مي‌كرد به زبان اسپانيولي صحبت مي‌كند و من اصلا نمي‌فهمم او چه مي‌گويد.

گوشي را قطع كرد و گفت ديدي تو اون مدرسه جا نداريم ! بگو و مگو و . . .  خلاصه نام مدرسه‌اي ديگر را در ليست نوشت. با خانواده به مدرسه جديد رفتيم، روز بد نبينيد مدرسه‌اي قديمي و كلاس‌هاي پر از گرد و خاك، ميز و نيمكت‌ها را گوشه اتاق روي هم سوار كرده بودند و تكه موكتي كه رد كفش‌هاي فراوان روي آن بود، گوشه‌اي از اتاق را پوشانده بود، پاي تخته سياه پر از گرد گچ و . . . خيلي از وضع موجود خجالت مي‌كشيدم كه همسفرم معرفت كرد و گوشه‌اي از كلاس روي صندلي نشست و گفت به ياد ايام تحصيل افتاده است و . . . هنوز من از شوك در نيامده بودم كه بچه او حين دويدن سرش به يكي از نيمكت‌ها خورد و شكست و من ماندم و شرمندگي. . .

در راهرو مدرسه به چهره همكاراني نگاه مي‌كردم كه چروك رنج سالهاي تدريس را كه به راحتي مي‌شد روي چهره آن‌ها ديد و ديدم كه آنها هم مثل من شرمنده‌اند.

شب را به اين فكر مي‌كردم كه بهبود وضعيت منزلت و معيشت فرهنگيان و هزار ويك شعار ديگر! كه به يادم آمد فرمايش يكي از بزرگان سياست را كه معتقد بود ارتش و آموزش و پرورش ارگانهاي مصرفي هستند، خون دل خوردم تا به او بفهمانم كه ارتش ضامن امنيت مملكت است و در سايه امنيت مي‌توان به ساير امور پرداخت، و توليد فقط كالا و جنس نيست، و ارتش بالاترين توليد كه همان امنيت و ثبات مملكت باشد را به وجود مي‌آورد.

و آموزش و پرورش محل توليد فرهنگ و فن است، محل اتصال گذشته و آينده كه زيربناي فرهنگي يك كشور را مي‌سازد و چه توليدي از اين مهم‌تر؟

 و كجا مي‌توان با تهاجم فرهنگي مبارزه كرد؟

كجا مي‌توان افرادي تحويل جامعه داد داراي تخصص و انديشه و تعهد بهتر از مجموعه آموزش و پرورش؟

اما دريغ و درد كه بسياري از همين دانش‌آموختگان، حتي حرمت استادي كه نوشتن و انديشيدن را به آنان آموخت پاس نمي‌دارند و باز جاهلانه جفا مي‌كنند بر اين مجموعه مظلوم.

اگر گفته شود كه دولتمردان و بزرگان سياسي هم، اين گونه مي‌انديشند سرخ و سفيد مي‌شوند كه چه و چه، در عمل همان مي‌كنند كه ذكر شد.

اين است كه هميشه ضعيف‌ترين وزير از آن آموزش و پرورش است، كه تازه نيامده مدعي شده كه 80% سوالات دانش‌آموزان در مدارس بدون جواب است !!! از كجا اين آمار دقيق را آورده ! وا...العلم !

آقايان عموما در همه امور مدعي تخصص‌اند! هر كه از راه مي‌رسد مي‌خواهد كار انقلابي بكند، همه گذشته را از ريشه بكند و از نو بكارد، نه اين كه از انقلاب اسلامي بسيار گفته‌ايم، همگان بر آن شده‌اند كه هر كاري از نوع انقلابي آن خوب است، غافل از اين كه انقلاب آخرين و پرهزينه‌ترين راه است، نه اولين و بهترين راه.

بزرگان ما دست آموزگار كلاس اول خود را مي‌بوسند و تمجيد مي‌كنند ولي در عمل هيچ.

صحبت از منزلت و معيشت گذشته است، اصلا دغدغه فرهنگ و نسل آينده به وجود آمده است!

در كشور ما خوابيدن يك روز صنعت نفت فاجعه است! ولي تعطيلي هفتگي مجموعه آموزش و پرورش اصلا اهميت ندارد!

اين است كه معاون وزير نفت نسبت به اجراي قانون خدمات كشوري تلويحا تهديد به اعتصاب مي‌كند وآن قدر مهم است كه به طور كامل لايحه خدمات كشوري رنگ عوض مي‌كند ولي . . .

اخيرا هم كه شايعه استفتا از علما مبني بر حرمت حقوق معلمان در تابستان كه داغي ديگر شد، آن هم در دوره‌اي كه هر شايعه‌اي هر چند كه با لبخند به افكار عمومي به عنوان سناريوي سيزده معرفي شود، بعدا به وقوع مي‌پيوندد! و با وقاهت تمام توجيه مي‌شود!

قرار بود معلمان در تابستان يك ماه بازآموزي كنند، يك ماه استراحت كنند و يك ماه كلاس جبراني و امتحان شهريور.

دولتمردان از ترس هزينه‌ها همه را به نفع خود مصادره كردند و بعد تهمت و افترا . . .

البته شايعه رد شد ولي آيا رواج شايعه خود يك سياست جهت تهديد، فريب و تشويش ذهن قشر فرهنگي نيست؟ و شايد يك خط و نشان . . . نمي‌دانم !

ارتقاء وضعيت منزلتي و معيشتي فرهنگيان، ساختار فرهنگي، تهاجم فرهنگي، حركات انقلابي، حرمت حقوق، شايعه، واقعيت، ريشخند و لبخند، تعارف و تكلف، واقعيت و . . .  

 

اللهم عجل لوليك الفرج 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط معلمان سربدار  |